X
تبلیغات
دل نوشته های دختر بی نهایت

شارژ ایرانسل

فال حافظ

نوشته های روزمره من در مورد همه چی !

 
حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم.....
|
سلام....

احساسات خیلی قشنگی دارم، چون دوباره از خودم سرشار شدم، شدم همان آدمی که اینقدر احساسات قشنگی داشت که نمیتوانست با تسخیر کردن واژه ها گامی در تفهیم احساساتش بردارد...

همان آدمی که با تمام زخمهای عمیق ایجاد شده توسط کسانی که به آنها خوبی کرده بود،باز هم نشان داد میشود هنوز هم مهربان و نگران حال اطرافیان و دوستان بود....

همان آدمی که اشتباهش این بود که زیادی با معرفت بود و روی کسانی حساب باز کرده بود که شاید حمایتگرش نبودند، و در این راه دوست و دشمن را باز شناخت....

همان آدمی که هرکاری که توانست برای اطرافیانش انجام داد تا شرمنده ی وجدانش نباشد...

همان آدمی که دلگیر شد اما هیچ نگفت و فقط از طریق این وبلاگ دلتنگی هایش را درج کرد....

همان آدمی که سر سجاده اش ذکر خیر همه ی اطرافیانش برای عاقبت بخیر شدن هست...

همان آدمی که الان خوشحال است، و سبکبال و با خیال راحت به اهداف بلند مدتش می اندیشد،چرا که احساس میکند رسالتش در اینجا دیگر به نیمه ی راه رسیده و وقتش شده است که برای خودش زندگی کند،در شهر رویاها و یا اتوپیای ذهنش_همانجا،درست زیر درخت نخل و روبه روی اقیانوس بیکران_به خودش بیندیشد و دلنوشته هایش را بنویسد و رمانش را آغاز کند...به دور از هرگونه هیاهو....به دور از هرگونه نگرانی برای اطرافیان_چراکه هرکاری توانسته انجام داده_....و به قول نیما یوشیج؛چایش را بنوشد که شاید فردا روزی دیگر مهرانوشی نباشد....

همان آدمی که اکنون،با وجود تمامی اشتباهاتش، به خودش می بالد و افتخار میکند،گهگاهی خوشبختی اطرافیانش را که دنبال میکند،غرق میشود از شعف کودکانه ای که انگار مقامی را از آن خود کرده است و شادمان میشود برای اینکه جمله ی معروف((لذتی که در بخشش هست،در انتقام نیست)) را محقق ساخته است، لذتی که شاید اعتیاد آور هم باشد؛هرچه بیشتر میبخشی،بیشتر لذت میبری...اما اعتیادآورندگی اش باعث آرامش هرچه بهتر و خودشکوفایی هرچه تمامتر میشود(یادی کنم از نظریه پردازان گرامی:مازلو و راجرز و پرلز(گشتالت) )

همان آدمی که وقتی اطرافیانش نظاره گر احوالاتش هستند، به او میگویند: شبیه کسانی هستی که به قله رسیده اند و به مسیر پشت سر نگاه میکنند و خیالشان راحت میشود که هرکاری که لازم بود، انجام دادند....

*+*+*+*+*+*+

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

دختر بینهایت-خرداد92



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392



به بهانه ی خانه ترانه 26 اردیبهشت 92
|
سلام....

امروز یکی از بهترین روزایی بود که در عمرم دیدم چون به یکی از آرزوهام رسیدم....همیشه، یعنی از بچگی دوست داشتم یکی کنسرت گروه آریان برم که سال پیش_ آبان ماه_ میسر شد و یکی دیگه شب شعر برم و کارهای شاعرها رو از نزدیک بشنوم...هردفعه هم که اخبار خانه ترانه دیر بدستم میرسید و بابت از دست دادن جلساتش ناراحت میشدم، تا اینکه با یکی از آشناها(که کمال تشکر رو ازشون دارم) بحث پیش اومد درباره ی این شب شعر و نقد ترانه و من بشدت خوشحال شدم که بالاخره به یکی از آرزوهای خوب بچگی ام رسیدم و میتونم به این جلسات ، مخصوصا حالا که فرصتم کمی آزادتره، برم....

امروز به این جلسه رفتم و نزدیک به 20 الی 25 اثر خوانده شد و به نقد و بررسی کارشناسانه گذاشته شد و من احساس پرنده ها رو داشتم و رسما داشتم بال درمیاوردم....جلسه ی بعدی هم 9 خرداده....خداکنه که بتونم و فرصت کنم که برم....

ارادتمند:

مهرانوش



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392



به بهانه ی نمایشگاه کتاب 19اردیبهشت92(بهمراه دوست خوبم ز. ا)
|
سلام...

نوشته هایم و شبه شعرهایم مخاطب خاصی ندارد و تنها به این دلیل در این وبلاگ نوشته و درج میشود که از نقطه نظرات شما دوستان نیز بهره مند گردد...شبه شعرها و داستانهایم از ترکیب حرفها و برخوردهای اطرافیان معمولا نوشته میشود و گاهی (که البته اخیرا اکثر اوقات شده است) فضاسازی خاص و خیالی را میطلبد،یکسری از نوشته های من در واقع جوابیه ی من به طرف مقابل دوستانم است که با بی رحمی بسیار درج شده و شاید الزامی به آنهمه خشونت کلامی در عین ادب نبوده است....شرایطی که با تصویر سازی ذهنی براساس خیال لازم بود خلق شود و درواقع یک ابزار کار قوی برای خلق اثری ماندگار محسوب میشود....

اما این ماجراها را تنها یک نفر بجز خدا میداند (زهرا . ا)،او دوست دوران دانشگاهم است کهمانند خواهرم دوستش دارم ....دیروز بعد از برگشت از نمایشگاه کتاب و بعد از اینکه اتوبوس را گذاشته بودیم روی سرمان(دردل خواهرانه است دیگر....چه میشه کرد)، به یکباره من ساکت شدم و به جلو خیره شدم، زهرا گفت: مهرانوش خیلی فکرت درگیره....لبخند زدم و گفتم: خیلی معلومه؟؟با لحن بامزه ای گفت :تابلوه....برگشتم و چشمان قهوه ای روشنش را که در میان مژگانی بلند محصور بود نگاه کردم و زیر لب از خدا تشکر کردم که چنین دوستی را به من داده است که میتوانم او را خواهرم نیز بدانم....

زهرا جان که مثل خواهرم میمانی، بخاطر همراهی خوبت ممنونم و خیلی دوستت دارم و بهترینها را برایت آرزومندم...:* 

اما کتاب هایی که خریدیم( من و زهرا): "40 فکر سمی" اثر لازاروس و "نمیگذارم کسی اعصاب مرا بهم بریزد"(فقط من خریدم اینو)اثر الیس که عالیه....پیشنهاد میکنم شما هم این 2تا کتاب رو بخرین و بخونین....:)

ارادتمند:

مهرانوش



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392



به مناسبت روز 5اردیبهشت 92(تولد عطیه،دورهمی،فارغ التحصیلی مهرانوش)
|
سلام...دیروز با چندتا از بچه های دبیرستان (خ) رفتیم کافه ویونا....البته چون تعدادمون زیاد بود اول نذاشتن که بریم اما خب بعدش گفتن اگه آروم باشیم مشکلی نیست، چقدرم که آروم بودیم،کافه رو گذاشتیم رو سرمون....بگذریم....

طرح اصلی برنامه از من بود، در واقع من به بهانه ی مدرک گرفتن لیسانسم خواستم با دوستام قراری بذارم و اونا رو هم در شادی ام شریک کنم و این فرصت بهانه ی خوبی بود برای دیدار دوستام....البته دوستام 4 نفر میشدن که بعد از رسیدن به قرار، فهمیدم که12 نفری هستیم....توی مسیر رسیدن به جایی که باید می بودم ،یکی از بهترین دوستای راهنمایی ام هانیه.ج رو دیدم، شماره شو گرفتم و واقعا خوشحال شدم که دیدمش....دوستای دبیرستانم از این قرار بودن:عطیه.م.گ_شیرین.ن_شیدا.ا_پرنیان.ک_ناهید.ش_نیکو.م_منصوره(مهیا).م_ارغوان.ا_آناهید.ا_مهرانوش_ ملیکا.س.ج(توی مسیر اومدن تصادف کرد و نتونست بیاد)_نگین.ن....

البته بماند که 2سال پیش با دوستای پیش دانشگاهی ام(گ.ف.ه) رفتیم کافه ویونای باغ فردوس و بعلت تعداد زیاد راهمون ندادن و حرف ها، حال و احوال ها همگی مزه ی تلخ تصنع رو میداد، اما دیروز همه با هم مهربون بودن،همه همدیگه رو محبت آمیز نگاه میکردن و توی چشاشون دلتنگی نسبت به همدیگه موج میزد....مدیریت برنامه و هماهنگی با عطیه بود و الحق که خیلی خوش گذشت، و از همینجا اعلام میکنم که کی گفته مدرسه ی دولتی دوستی هاش پایدار نیست؟؟دبیرستانم دولتی بود و به مراتب بچه های مهربونتر و باصفاتری داشت، و همگی هم تقریبا وضع مالی مشابهی داشتن....

مدرسه غیرانتفاعی هم بد نیست اما باید بچه حسابی پوست کلفت باشه، نه مث من که پشتی تمام بچه ها رو میکردم اما کلی حرف و حدیث پشت سر و جلو روم بود(همونایی حرف پشتم راه می انداختن که پشتی و طرفداریشونو میکردم)....جایی که واقعا بزرگ شدم....جایی که از عشق به دوست خبری نبود...بگذریم....

خلاصه روز بیاد ماندنی ای بود و خیلی خوش گذشت....

پی نوشت: گاهی که چه عرض کنم همیشه حرف دوستم آویزه ی گوشمه: مهرانوش مث من اینقدر معرفت به خرج نده....اما نمیدونم چرا توی لحظه هایی این حرفش یادم میره.....خب یکی نیست آخه به من بگه؛ اگه کسی رو دیدی شاگرد بنا شده بود، به تو چه ربطی داره توی مشهد پیش امام رضا با اشک و زاری زیاد برای کار پیدا کردنش دعا کنی....اگه کسی رو دیدی که کارت دانشجویی اش گم شده بهش بگی هرچه سریعتر برای المثنی ش اقدام کنه که تو دردسر نیفته واسه فارغ التحصیلی....اگه کسی رو دیدی که دوباره با هندوانه زیر بغل گذاشتنهای دوباره ش سعی داشت دوباره ازت کار بکشه و شدیدا هم مظلوم نمایی کنه و دلت براش بسوزه و براش کار انجام بدی و دوباره از همون سوراخ گزیده بشی....اگه کسی رو دیدی که بخاطرش تمام روزنامه ها رو زیر و رو کنی که شاید کلاس فروش و بازاریابی موفقی پیدا بشه و بهش خبر بدی و او هم فقط احساس بدهکاری کنه و اما هیچکاری برای رفع این احساس نکنه...

دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم: مگه اینکارا رو که کردی چه نتیجه ای داشت که بازم تکرارش میکنی؟مگه قدردانی شد؟ مگه قدرت دانسته شد؟مگه....مگه....مگه....

پس فقط و فقط به خودت و زندگی خودت برس....همین و بس....



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : جمعه ششم اردیبهشت 1392



همه چی یه روز درست میشه....
|
روی چمن های پارک نشسته ام و

به آسمان آبی روبه رویم خیره شده ام و

 زانوهایم را بغل کرده ام

که می آیی با دو لیوان بزرگ ذرت مکزیکی...

از تو تشکر میکنم....

قدری مرا نگاه میکنی و میگویی:

مهرانوش شناسی ام میگوید؛ اتفاقی افتاده، مهرانوش چی شده؟؟

قدری نگاهت میکنم و اشکانم سرازیر میشود....

از ناراحتی من دستپاچه میشوی....و دلیلش را جویا میشوی....

برایت از بی معرفتی دوستانم،همکلاسیهایم و اطرافیانم میگویم و تو هم در سکوت گوش میدهی و درآخر از تو برای یافتن چاره کمک میخواهم و میگویم بریدم بخدا...

لیوانها را بر چمن سبز نمدار میگذاری و دستانم را میگیری و میگویی: همه چی یه روز درست میشه و با چشمانت حرفهایت را تصدیق میکنی و بعد میگویی: یادت باشه واسه هرکس همونجور که واسه ت وقت میذاره وقت بذاری....

میگویم: انتخاب واحد که دارن،مهرانوش جون گفتنشون به راهه اما بعدن میبینم که چه حرفایی که پشتم نزدن....و بعد میگویم: گاهی دوست دارم برگردم عقب و کارای دیگه ای انجام بدم...

میگویی: اینکه آدما خیلی بی معرفتن که شکی نیست،ولی سعی کن مثبت فکر کنی...

اشکان روی صورتم را با دست پاک میکنم و با لحنی بغض آلود میگویم: آخه چطوری؟اینهمه مثبت فکر کردم، اینهمه کار برای دوستام انجام دادم، کو نتیجه؟کسی بدون اینکه کارش گیر باشه حالمو پرسید؟نه، هیشکی نموند و من همچنان واسه همه دعا میکنم...

هردویمان در سکوت به روبه رویمان خیره میشویم و بعد از تو میپرسم: یه سئوال دارم خواهش میکنم بگو؛ چرا احساس بدهکاری میکردی؟خیلی ها دم عید ازم عذرخواهی کردن اما عذرخواهی تو با بقیه فرق داشت...رفع تکلیفی نبود...

باز هم سکوت...نمیدانم چرا سکوت شده یار همیشگی ات....میگویم: اگه سئوال بدی پرسیدم معذرت میخوام،اما میبینی که حالم اصن خوب نیست....

میگویی: بالاخره گاهی کمک کردی...نگاهت میکنم، نگاهت را می دزدی و میگویم:گاهی؟؟با چشمانم تو را متوجه نگاهم میکنم و میبینم که تو هم مانند من از این جمله چشمانت اشکبار است...

میگویم:از هرکسی انتظار داشته باشم از تو هیچ توقعی ندارم، من مهرانوش قدیم نیستم،عوض شدم،هرکاری برات کردم هم برای خودت بود و هم دوستداشتم انجام بدم و هروقت هم که ناراحتم با تو سخن میگویم چه در رویا و چه در واقعیت...و برایت آرزوی موفقیت میکنم و اینکه همیشه خندان باشی و از روزی میگویم که در دانشگاه بودم و با شوخی های تو در مورد دکتر ع . ش و certificate سمینار، مشکلاتم برای دقایقی فراموش

شد...

چند دقیقه ای در سکوت مرا گوش می دهی و فقط صدای نفس کشیدنها و هق هق گریه ات می آید و بعد بخاطر آرزو کردنم تشکر میکنی...

اینبار اشک من سرازیر میشود....چه بسیار آدمهایی که وقتی ازشان تعریف میکنی و برایشان موفقیت را آرزو میکنی، آنقدر خودخواهانه و عاقل اندر سفیه جوابت را میدهند که می مانی؛مگر انسان نباید در هر مقامی هست، فروتن باشد؟...اما هربار که از تو خواستم انتقاد کنم، تعریف کنم و هرچه خواستم بگویم با آغوش باز حرف هایم را پذیرا بودی و در آخر از همه ی حرف هایم تشکر کردی...و این در این دوره و زمانه واقعا نایابه....به من می گویی:واسه چی گریه میکنی؟؟میگویم:برای فروتنی تو...

ذرت مکزیکی ها را که حسابی سرد شده، میخوریم و از اینجاو آنجا باهم قدری صحبت میکنیم...

زمان خداحافظی، از تو بابت دلداری دادنت تشکر میکنم و میگویم: ببخشید سرتو درد آوردم،خب دیگه مزاحم نباشم...

به چشمانم با صداقت خیره میشوی و میگویی: این حرفا چیه میزنی، مراحمی...

و با گفتن این جمله باز مرا به فکر فرو می بری....

پی نوشت: فضاسازی این شعر یا شبه شعر یا داستان یا هرچه اسمش را میگذارید مربوط به ذهنم است و در واقعیت اتفاق نیفتاده است...مثل دسته گلی برای تو- طایر دولت اگر بازگذاری بکند- آمده ام که شگفت زده ات کنم و این متن...حتی گفتگوها نیز الهام گرفته از اشعار حافظ- سعدی- شهریار و براساس داستان شهریار و عشقش و لیلی و مجنون و سایر کسانی که در ادبیات غنی ایران شخصیت پردازی شده اند که به نحوی مطالبی را به ما آموزش دهند،نوشته شده است،در واقع مجاز می آورند که باید سرت را فدای معشوق کنی که منظور از این مجاز این است که عاشق که اکثرا مرد است باید غرورش را بشکند و ابتدا او ابراز علاقه کند، و از آنطرف داستان زندگی شهریار (محمدحسین بهجت تبریزی) و معشوقش(فکر میکنم اسمش ثریا بود دقیق نمیدانم) را نقل میکنند که با دل دل و دست دست کردن شهریار، تمام مهر شهریار از دل دختر رفت و تمامی مهربانی ش ،خیال پردازی درباره ی عاشق بودن شهریار و عدم علاقمندی او استنباط شد ودر آخر هم می بینیم که دختر با خواستگارش ازدواج میکند و شهریار چه شعرها که راجع به این واقعه نمی سراید و دختر و پدر را به شدت محکوم میکند و به عقیده ی فروید واکنش تصعید رخ میدهد،او که در عشق بخاطر دیر اقدام کردنش شکست خورده،دست به اقدامی جامعه پسندانه میزند و دیوان شعر می سراید. و سرانجام ظالمانه ترین برخورد با دختر(ثریا)را شاهد هستیم....سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟....بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟؟...آیا واقعا ثریا بی انصاف بود؟سنگدل و بی وفا بود؟؟یا شهریار با از دست دادن فرصت ها هم او و هم خودش را زندگی جهنمی داد؟؟و مکتب امروز جوانها متاسفانه شده ، مکتب شهریاریسم....بگذریم....

خواستم تنها بگویم که توانستم داستان کوتاه احساسی و عاشقانه بنویسم و اینرا مدیون تمام عزیزان و دوستان گلم هستم که مشوقم بودند و نظرات خوبشان را به من همواره عنوان کردند....

ارادتمند: مهرانوش




نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : یکشنبه یکم اردیبهشت 1392



مهرانوش که باشی....
| | ادامه مطلب ...
مهرانوش که باشی ، زمان سال تحویل کلی پیامک عذرخواهی داری، آنهم از دوستان نیمه راهی که زمان تحویل سال عذاب وجدان شدیدی میگیرند و از تو انتظار بخشش دارند...

مهرانوش که باشی ، برای بخشش دوستان نیمه راهت کلی فرضیه ی صفر و خلاف ردیف میکنی که آنها را در دادگاه درونت تبرئه کنی، اما فقط با قید وثیقه آزاد میشوند چرا که هیچ عقل مسلمی دلیل محکمه پسندی برای نیمه راه بودنشان نمیپذیرد....

مهرانوش که باشی ، با کلی درد در قلب و روحت بازهم باید به اطرافیان لبخند بزنی، چرا که نمیخواهی دیگران را ناراحت کنی....

مهرانوش که باشی ، حرف برایت زیاد درمی آورند، حرفهایی که حتی شنیدنشان هم برایت همچون زهر تلخ و زننده است....


حالا از شما میپرسم آیا انصاف است؟؟؟



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392



آمده ام که شگفت زده ات کنم...
|
پشتت ایستاده ام

و چشمانت را از پشت گرفته ام و

باصدایی ناشناس از تو میخواهم که مرا بشناسی؟!

اندکی نفس عمیق میکشی!

میگویم چرا نفس عمیق میکشی، پرسیدم از تو که من چه کسی هستم؟!

می گویی: دستانت عطر دستان او را دارد...

با شیطنت می پرسم: عطر دستان چه کسی؟؟

به سادگی میگویی: همان کسی که رسمش معرفت است، کردارش جلای روح و یادش شفای قلب...

به آهستگی دستانم را از روی چشمانت برمیدارم و

سربه زیر روبه رویت می ایستم و

 میگویم: درست حدس زدی، منم....همیشه به من لطف داشتی...

به آرامی چشمانت را باز میکنی....

چندین بار چشمانت را باز و بسته میکنی

انگار می خواهی که مطمئن شوی همه چیز حقیقت دارد....

به چشمان معصوم و پاکت خیره میشوم....

دستانم را در دست میگیری و همچنان جلوی رویت هستم...

تا لب به سخن می گشایی، میگویم: آمده ام که شگفت زده ات کنم...

سرخ میشوی، لبخندی حاکی از شرم میزنی اما اینبار سربه زیر نمی اندازی و چشمان مملو از اشک های نچکیده ات مرا نگاه میکند...

بالاخره به حرف می آیی: از تو ممنونم بخاطر هرآنچه که بودی و هرآنچه که هستی،از تو ممنونم بخاطر معرفت خوبی که داشتی...

و این سپاسگزاری ها مقدمه ی خوبی است برای بیان حرفها و رازهایی که خیلی وقت است که مهر خاموشی بر آنها زدی اما از نگاهت من همه چیز را میخواندم.

و حالا نشسته ایم روی تاب بزرگ 2نفره ی باغی که درون آن بودیم و گرم صحبت هستیم و اشکانمان سرازیر است...

بعد از مدتی سکوت از تاب برمی خیزم و تو هراسان میشوی....

دستم را به سویت دراز میکنم و میگویم: با تمام مشکلاتی که گفتی، با من همراه میشوی که باهم مشکلات را حل کنیم؟!

قدری مرا نگاه میکنی و دستانم را در دستانت میگیری تا باهم مسیر را ادامه دهیم و مشکلات را باهم حل کنیم....!!:)



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392



طایر دولت اگر بازگذاری بکند ....:)
|
روی نیمکت پارک

به باغ رویاهایم می روم...

و مانند کودکی

در کنار درخت های سیب و گلابی و گیلاس

می چرخم و بالاخره تو را پیدا میکنم!

چه نیمرخ باشکوهی!

مانند فرشته ها زیر درخت سیب تکیه داده ای و

گویا به خواب رفته ای!

دلم نمی آید بترسانمت و بیدارت کنم...!

ناگهان یاد گلهای چیده شده ی درون دامنم می افتم

کلاه حصیری ات را برمیدارم

شاید زیباترین کلاهبرداری دنیا باشد...

گلها را درون آن قرار میدهم و در دستان بی رمقت میگذارم

چیزی گویا مانع رفتنم میشود....

آری, کار; کار دستان شیطان توست....!

مگر اینکه دستانمان دلشان به حالمان بسوزد!

دستت محکم دست مرا در دست گرفته است ,

به چهره ی مردانه ات نگاه میکنم....!

چشمان مهربانت با لبخند سرشار از عشقت , مرا نگاه میکند!

میگویم:بازم سرکار رفتم; مگه نه؟! و به دستان قفل شده ی مان اشاره میکنم...!

میگویی: فال حافظت که از اون پسرک فال فروش خریدی چی بود؟؟

طایر دولت اگر بازگذاری بکند                      یار باز آید و با وصل قراری بکند

.

.

.

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی          مردی از خویش برون آید و کاری بکند

میگویم: خب؟میگوید:خب و نگاه معنی داری به دستان گره شده مان می اندازد و لبخند رضایت می زند...از لبخندش که دنیای من است; سرشار از جسارت میشوم و به او تکیه میدهم و زیر درخت سیب مینشینم و به باغ رویاهایم خیره میشوم....!

صدای پسرکی مرا از جا می پراند....خانم....خانم....

میگویم: بله; با منی؟!

میگوید: خانم یه فال حافظ بخر....خانم خواهش میکنم.....خانم جون کسی که باعث شده اینطوری بری تو رویا....!

میگویم: باشه,خودت یه دونه شو بده, اما شیطون از کجا فهمیدی رفته بودم تو رویا...؟!

بسته ایمی دهد و میگوید: از اونجایی که ده دقیقه است که دارم صدات میکنم خانم...

هرچه قدر اصرار میکنم پولش را نمیگیرد; و تا به خودم بیایم از جلوی چشمم ناپدید میشود....!

بسته را باز میکنم و با خواندن اولین بیت فال, لبخندی بر لبانم نقش می بندد;

طایر دولت اگر بازگذاری بکند                      یار باز آید و با وصل قراری بکند

به هفتمین بیت که میرسم , متوجه میشوم که کسی همراه من بیت را ادامه می دهد...

بیت از این قرار است :

شهر خالیست زعشاق بود کز طرفی     مردی از خویش برون آید و کاری بکند

طبق معمول غر میزنم اما اینبار غرهایم ناکام می ماند...چون مردی را که کنارم ایستاده(پهلوی نیمکت پارک)میبینم که از خودش بیرون آمده است که کاری بکند....!

با لبخند دستان گرمش را میگیرم و میگویم: پس آمدی که کاری بکنی؟؟ اما لبخند مرا با قطرات اشک چکیده  نشده ی محصور در چشمان شفافش, پاسخ می دهد و میگوید: من مدیون تو ام که نذاشتی  شعر((آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا؟)) بخونم و اشک بریزم....با لبخندی مهربانانه , او را نگاه میکنم و دستانش را محکم تر میگیرم و میگویم: یوسف گمگشته باز آمد به کنعان, غم مخور....به پهنای صورتش می خندد و میگویم : حالا شد و....

مسیر روبه رویمان را ادامه میدهیم....!

*پی نوشت:

بازم تو دفتر مهیا جونم (دوست خوب دبیرستانم)نوشتم این متن رو....بازم نمیدونم چی شد یه متن جدیداحساسی دیگه نوشتم....اونم تو مسافرت....به هرحال امیدوارم خوشتون بیاد

 
پیشاپیش سیزده بدر مبارک

ارادتمند:

مهرانوش

 

 

 



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : شنبه دهم فروردین 1392



تبریک عید1392 به سبک مهرانوش
|
اما امسال...

امسال واقعا سال من بود....سال مهرانوش....به اکثر خواسته هایم رسیدم و بعد از خدا باید از اطرافیانم که باعث این اتفاقات خوب شدند، نام ببرم و کمال تشکر را داشته باشم:

از تک تک استادهای گرامی که به من خیلی لطف داشتند، از یکسری از دوستان مثل سحر.آ و زهرا.ا وخانم جوادی و همکلاسی های گرامی که در پست های گذشته نام بردم و هم دانشگاهی هایی که حضورشان لازم بود تا بفهمم به هرکسی که از راه رسید میشود اعتماد کرد اما نمیشود ایمان داشت و اینکه بفهمم در نگاه دیگران احترامی که به خیلی ها میگذاری دلیل بر سادگی ات میدانند و اینکه برای اینکه جلوی تو خودی نشان دهند ،خود را مشغول نشان میدهند و مثل همیشه نمیدانم که چرا اینگونه برخورد میکنند....اما اینرا خوب میدانم که امسال معلمان زیادی داشتم...

بیاییم این روزهای آخر بهم قول دهیم:

عاشق خوشحال کردن یکدیگر ؛

عاشق برآورده کردن آرزوهای یکدیگر؛

عاشق لبخندهای کسی را دیدن و بر اشکش ترجیح دادن (حتی اگر دفعه ی اولیست که میبینیمش...)

عاشق لبخند مهرآمیز زدن بر یکدیگر؛

عاشق احترام گذاشتن به ارزشهای یکدیگر؛

عاشق اصول طرف مقابل وپایبند بودن به ارزشهایش در هنگام ارتباط با او؛

عاشق ارتباط درست برقرار کردن با دیگران به همان صورتی که خودشان میخواهند؛

باشیم

سر سفره ی هفت سین برای تک تک اطرافیانم دعا میکنم، منو هم از یاد نبرید،سال۹۲ امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و شادی ، و سلامتی و بهروزی برایتان باشد

امروز (یعنی ۹۱/۱۲/۲۴ )سالگرد فوت مادربزرگ یکی از عزیزانمه ، و من از شما دوستان که به وبلاگم میاین تقاضا دارم اگرم نظر نمیذارین برای  شادی روح عزیز از دست رفته ، فاتحه ای بخونین....

 

                                                سال نو مبارک

ارادتمند:

مهرانوش

 



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391



ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام سکوت هایمان..........سکوت نکن!
|
ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام دوستت دارم های نهفته در مواظب خودتان باشین....

ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی نگرانی های طاقت فرسا در پشت نقاب بی تفاوتی....

ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام احساسات سرکوب شده ای که طرف مقابل باید میدانست و اطمینان پیدا می کرد و بروز ندادیم....

ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام لحظاتی که هریک به تنهایی غروب را تماشا کردیم و آه کشیدیم و به آسمان خیره شدیم....

ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام دلتنگی های ژرف پنهان و نگفته شده در غرورمان....

ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام حرف های نگفته ای که هرشب همدیگر را مخاطب قرار میدهیم اما وقتی فردا میشود ، از احساسمان ، از حرف هایمان هیچ نمی گوییم....

ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام دوست داشتنمان....

 به اندازه ی تمام بی کینه بودنمان....

به اندازه ی تمام فداکاری هایمان....

به اندازه ی تمام نادیده گرفتن وسعت دلتنگی مان......

و همواره سر سجاده ی عشق ، خدا را شاکریم که به ما صبر ایوب داده است که اینها را میدانیم و میبینیم و باز هم تحمل میکنیم....!

نمیدونم چی شد که این متن رو توی دفتر هدیه شده ی دوست دبیرستانم(مهیا جوووونم :* ) نوشتم...نظر بدین لطفا................




نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391



دسته گلی برای تو....
|
دسته گلی برای تو

در دستهایم میگیرم و 

سرم را پایین می اندازم

میدانم که از کوچه ی مهتاب فریدون مشیری میگذری

و سر کوچه مصرانه می ایستم....

تو را از دور میبینم

سایه ای خاکستری

با قامتی خمیده و عصا بدست....

با خود میگویم مگر چند سال گذشته است

چرا او اینقدر پیر شده است...

سایه نزدیک و نزدیک تر میشود

تا اینکه متوجه مانعی بر سر راهش میشود و می ایستد....

اما من....

مانند دخترهای دبیرستانی

از نگاه تو سرخ میشوم، نگاهی نافذ اما سرشار از مهربانی

پیداست که نگاهت مرا به یاد آورده است....

اما مثل گذشته سر پایین نمی اندازم و با لحنی کودکانه که بدجوری با چروک های چهره ی تو در تضاد است _ چون نمیدانم چقدر گذشته است و آینه در دست ندارم _ میگویم: چیه؟ نکنه باز دلت برام کباب شد؟؟...میخندم و دسته گل را تقدیمت میکنم....

و حالا در پارک نشسته ایم گرم صحبت....هردو دوره ی آشیانه خالی را می گذرانیم اما بدون هم.....تو از احوالاتم می پرسی و من از تجارت و کار و بار تو.....من غرورم را زمین می گذارم و میگویم: اگر رفتم بخاطر خودت بود، نمیخواستم طرد شوی، باور کن نمی خواستم خودخواه باشم و با خودخواهی ام خوشبختی ات را ضایع کنم و تو با کمال ناباوری دستان لرزان مرا میگیری و میگویی:میدونم آخه من بزرگت کردم....و من به این جمله میخندم. 

از تو میپرسم: آینه داری؟، ....میگویی: مگه پیرمردها آینه با خود اینطرف و اونطرف میبرن؟؟میگویم: اگه خوش تیپ باشن بله! با لبخند سری تکان می دهی و میگویی: هنوز که هنوزه در برابر حرف هات باید گفت تسلیم و آینه ای در دستانم می گذاری....! 

چهره ی خودم را در آینه می بینم، چین و چروک های روی پیشانی ام و گوشه های چشمانم بدجوری خودنمایی میکند و با صدای تو که مو به تن سیخ میکند به خود می آیم که میگویی: خیلی هم فرق نکردی،هرچه هم که چین و چروک داشته باشی همونقدر بهتره،اونوقت نمیگن با پدربزرگش اومده بیرون.....

با حرکتی نمایشی بر کتفت میزنم و میگویم: تو این زبون رو نداشتی چیکار میکردی؟؟با ناراحتی میگویی:اون زمان که باید نداشتم الان چه فایده ای داره؟؟با خجالتی که انگار نه انگار سنی ازم گذشته ، می گویم : ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه اس....

از خواب میپرم، و سریع بلند میشوم و به سوی آینه میروم...وقتی جوشهای صورتی ام را میبینم خیالم راحت میشود که هنوز کلی فرصت دارم....ضبطم را روشن میکنم و سیروان خسروی میخواند....

باور کن زندگی همین امروزه....

لحظه ای که تکرار نمیشه....

فرصتی که هیچوقت نداشتی....

شاید تنها شانس تو همین امروزه....

ارادتمند و دوستدار پیشرفت هایت:

مهرانوش

********************************

پی نوشت: گفتم: به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من! 

گفتی: به سراغ من اگر می آیی، دگر آسوده بیا...چند وقتی است که فولاد شده چینی نازک تنهایی من!!

گفتم تجربه ات را بگو؟ گفتی: استاد بی بدیل ات حافظ که به شخصه خودم عاشقشم میگوید؛ خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد....بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

اما الان میگویم:......دختر که باشی هزار حرف برای گفتن داری اما غرورت اجازه نمیدهد که حرفی بزنی....گفتی نماز قلعه ی خدای رحمان و وسیله ای است برای دور کردن از شیطان،همان نمازی که در هر رکوع و قنوت تو را ملتمسانه دعا میکردم، آنهم با اشک و زاری و بعد از تو بقیه ی کسانی را که در این 22سال زندگیم میشناسم و میشناختم را دعا میکردم و الان هم دعا میکنم،همان نمازی که به من یاد داد اگر کسی را دوست داری باید مشتاقانه به دیدارش بشتابی.....

حرفت را تکرار میکنم:به سراغ من اگر می آیی، دگر آسوده بیا....



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391



شام مهتاب
|
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گلها به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی

که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مهاسا کشیدی

خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

*************************

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبر داری یا نه؟

هنوز شور عشقو بسر داری یا نه؟

************************

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی

تو یه جمع عاشق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت

به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

***********************

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری(3)


شام مهتاب.....شاهکاری از داریوش اقبالی



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391



بستگی به خودت دارد که...
|
شاید همه چیز یک فیلم باشد، تراژدی، ملودرام، تاریخی، ترسناک مثل کابوس،عاشقانه....

بستگی به خودت دارد که چه سبکی را از زندگی ات بخواهی و چه کارگردانی از خودت بسازی، کارگردان با مسئولیت محدود....

بستگی به خودت دارد که برای بازیگران فیلم زندگی ات چه کسانی را برگزینی، چه کسانی را عذرشان را بخواهی و قرارداد چه کسانی را تمدید کنی و به چه مدت....

بستگی به خودت دارد که بتوانی از خطاها چشم بپوشی و به خدا بگویی: ((خداجونم، بخدا بار آخرش بود)) و خدا از بیرحمی ات با دل خودت؛ عصبانی شود و قهرش بیاید و تو در اشک های شبانه ات دلش را به درد بیاوری و بگوید: ((باشد بنده ام هرچه میخواهد به او بدهید آخر او بجز من کسی را ندارد))، و بعد بوسه ای به سویش بفرستی و بگویی:(( خداجون دوستت دارم....))

بستگی به خودت دارد که روزت را با آدمهای خوب و انرژی مثبت بگذرانی و با خنده هایت آسمانها خوشحالی کنند یا روزت را با افراد انرژی منفی بگذرانی تا فقط روزت را گذرانده باشی و هیچ هدف خاصی را دنبال نکنی....

بستگی به خودت دارد که به نجواهای عاشقانه ی خدایت که هر روز و هرشب از تو خواهش میکند که: لجباز نباشی،سریع اعتماد نکنی، قدر خودت را بدانی و جواهری که آفریده است که حقا احسن الخالقین است پس سریع و با چشم و گوش بسته دل نسپاری ؛ را گوش دهی یا با خدایت هم لجبازی کنی و بگویی این ماجرا فرق میکند و زمان نیاز و استیصال ، او را از اعماق وجودت صدا بزنی.....البته که خدا نمیگوید:(( دیدی گفتم)) اما آنقدر پشیمانی که اول از خدا معذرت میخواهی و میگویی که:(( خدایا گفتی این موقعیت با بقیه ی موقعیت ها فرقی نمیکند اما گوش ندادم....میدانم مقصرم)) و باز باران چشمانت بر آسمان دلت می بارد و مرهمی میشود بر زخم دلت...اما روی نگاه به خداوند را نداری؛ و آن زمان خدا لبخند زیبایی به تو میزند و تو را در آغوش میگیرد...

و در آخر....

آرامش آن است که بدانی در هر گام دستت در دستان خداست لحظه هایت آرام....

دوستانم، دوست داشتنی ترین اتفاقات و لحظات را برایتان آرزومندم...


                                                                            مهرانوش(دختر بی نهایت)-اسفند 1391

پی نوشت: خوشحالم که به حرفم گوش دادی و سعی کردی استعدادت را شکوفا کنی و من وقتی فهمیدم که سایت را تمدید کردی از شوق اشک از چشمانم جاری شد، وسجده ی شکر به جای آوردم، بهترین ها را برایت آرزومندم، هر وقت خواستی و احساس کردی کمکت میتوانم کنم حتما خبرم کن....میدانی که دریغ نمیکنم....تو را به تمامی مقدسات قسم ؛ غصه ی مرا نخور، من حالم خوب است و تازگی ها فارغ التحصیل شدم، دوست قدیمی میدانم می آیی اینجا و دل نوشته هایم را میخوانی و با تک تک شان اشک می ریزی، دعایم همواره پشت و پناه توست....راستی عکس های وسط سایت نشان داده نمیشوند(به جز اسلاید شماره ی 2)، گفتم به تو بگویم که در جریان باشی،به تو افتخار میکنم،مواظب خودت باش.....

دوستدار موفقیت های روزافزونت:

مهرانوش 

(توجه مخاطب این پی نوشت از دانشجویان دانشگاه تحت هیچ شرایطی نیست....پس اشتباه فکر نکنید...)



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : چهارشنبه دوم اسفند 1391



به بهانه ی 3 ساله شدن دلنوشته های دختر بی نهایت
|
سلام خوبین؟؟

میخوام از سه سال پیش و انگیزه م برای احداث این وبلاگ  و خیلی اتفاقات دیگه که خیلی روی روحیه م تاثیر گذاشته بگم....

سال 88 : (سال کنکورم)سالی پر از استرس و پر از ماجراهای خوب و بد و وابستگی شدید من به مدرسه ام و کمک کردن به یکی از دوستانم برای بازاریابی در حیطه ی مربوطه و شاغل شدن در شرکتی نیمه خصوصی در حیطه ی فروش و بازاریابی بمدت 7 ماه و احداث وبلاگ برای آشنایی بیشتر با تمامی اقشار جامعه و ارتقا دادن سطح نویسندگی، که البته بعدها بیشتر مورد دوم دنبال شد بعلت کمبود وقت.....

سال 89 : ماجراهای خوب و بدی که روم خیلی تاثیر گذار بود،گهگاهی هم اینجا با کلی خودسانسوری احساساتمو مینوشتم، چون اتفاقی که دلم نمیخواست برام افتاده بود و خواستم خودم به خودم و سایرین ثابت کنم شروع کردم به انجام دادن کاری که آدلر نظریه شو براساس اون بنیانگذاری کرده بود،یعنی  جبران و معدل ترمم شد 19.03؛ و داستانم رو شروع کردم به نوشتن؛ترم بعدش هم بخاطر شیطنت زیادم معدلم بد نشد اما به خوبی ترم پیشم نشد....

سال 90 : با دوستانی از اینجا و دانشگاه و بیرون از دانشگاه آشنا شدم که هرکدوم نقش شاخصی در زندگی ام ایفا کردند،سال 90 سال آزمون رانندگی بود و باز هم تاریخ تکرار شد،برای مدتی رانندگی به حال خودش رها شد و بعدبرای اینکه خودم رو به خودم و بقیه ثابت کنم بازم جبران پیش اومد و معدلم بالا شد19.49،با اینکه معدلم بالا شده بود اما احساس بدی داشتم که چرا رانندگی قبول نشدم؛ترم بعد با کلی دردسر و مکافات پروژه مو برداشتم،با اینکه از بقیه ی بچه ها که ترم 8 بودن ترم پایین تری داشتم اما کارام خوب پیش میرفت البته خیلی پیش اومد که پروژه م تایید نشد و فکر میکنم در حدود یازده بار پروژه مو یا همون پایان نامه مو بردم و آوردم تا تایید شد و شدم 20....

سال91 : عید سال 91 به تمام آرزوهای بزرگم رسیدم، و از سر شوق اشک میریختم و سجده ی شکر به جا می آوردم و دوست داشتنی ترین اتفاقات برای من عید و تابستون 91 افتاد؛رانندگی قبول شدم،3ماه آموزشگاهی بعنوان پشتیبان کار کردم،کلاسای بدمینتون و ارگ رفتم ....ترم جدید شروع شد و آخرین ترم لیسانسم بود،خب اتفاقات خوب و بدی که افتاد باعث شد بفهمم خیلی از دوستانی که شاید هیچ روزی اونارو دوست خودم نمیدونستم،مثل دوستای واقعی کنارم بودن و کمکم کردن،و من به خودم بالیدم که این دوستان همچون طلا را در کنار خود دارم و یا بقول سهراب سپهری: دوستانی بهتر از برگ درخت...البته دوستی از دوستانم رو با اینکه با بداخلاقی ساختگی از خودم طرد کردم اما در دلم براش آرزوی موفقیت کردم و از خدا خواستم که مرا بابت بدخلقی ام ببخشد اما مجبور به این کار بودم...با دوستان دیگه ای آشنا شدم  که با تمام مشکلاتشون تا منو میدیدن مشکلات خودشونو فراموش میکردن و به دقت به حرفام گوش میدادن و راهکار ارائه میدادن.....روزای آخر اتفاقات قشنگ و بامزه ای افتاد که تقریبا باعث شد که به لب همه ی دوستام و صد البته خودم لبخندهای زیبایی بیاد، با اینکه همه میدونستن ترم آخرمه و باهاشون شوخی میکردم و گهگاهی میخندونمشون اما باز هم نگاهم تلخ بود.....چقدر دلم برای دانشگاهم ، برای دوستانم و برای همه ی کسانی که نقشی در زندگیم داشتند،  برای نوشتن های توی وبلاگم در مورد دانشگاه؛ نسکافه های دانشگاه و جمله ی معروف دوستانم که میگفتند:(( اون نسکافه رو ولش کن تعریف کن ببینم))،اس ام اس هایم به زهرا دوست خوبم و لج و لجبازی هایم،کنفرانس آسیب اجتماعی که 2 جلسه طول کشید و اومدن زهرا و یواشکی روحیه دادن به من و نگاه های خواهشگرانه ی همکلاسی ها که خواهشا زود کنفرانستو تمومش کن،3امتحانه بودنم(آنهم همه دروس معارف) تنگ میشود....

و در نهایت خوشحالم از اینکه به بهانه ی 3 سالگی دلنوشته های دختر بی نهایت ، 3 سال و نیم دوران تحصیل دانشگاهم رو مرور کردم....

پیشاپیش سپندارمذگان مبارک

                                                                                                        مهرانوش- بهمن1391




نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : جمعه بیست و هفتم بهمن 1391



اتمام دانشگاه بهانه ای برای حرف زدن
|
سلام....

دانشگاه هم تمام شد....به همین سادگی....مثل پیش دانشگاهی ام....۲نقطه ی عطفی که توی زندگی ام از هر لحاظ خیلی تاثیرگذار بود

مکانهایی که دوست داشتنی ترین اتفاقات توش افتاد ، اما دانشگاه جایی بود که خیلی خیلی روی روحیه م تاثیر داشت ، شدم یه مهرانوش دیگه....

مهرانوشی که به آسونی غم و غصه و دلتنگی هاشو درون خودش میریزه و بقول یکی از همکلاسی ها اینقد زندگی رو سخت میگیره و اینقد ایده آل نگر هست که احساس میکنه باید همه چی سرجای خودش باشه....تبدیل شده به آدمی که حرف زیاد میزنه از خودش و ۶ الی ۷ نفر دوست صمیمی داره اما هیچکس از راز دلش خبر نداره....

مهرانوشی که تبدیل شده به آدمی که آهنگ غمگین که گوش میده ، مثه ابر بهار گریه میکنه، برای رسم زمونه، برای چیزایی که بهش رسیده، برای چیزایی که صلاح نبوده بهش برسه، برای مشکلات خودش و همکلاسی هاش...و با قطره قطره ی اشکاش خدا رو شکر میکنه و برای اینکه بقیه ی دوستاش هم به هرچی خیره برسن از خدا خواهش میکنه حتی ممکنه بره پیش امام رضا و از امام رضا بخواد که واسط بشه....

مهرانوشی که توی دانشگاه اینقد میخنده و قهقه میزنه که فکر میکنن همه،که هیچ مشکلی نداره اما مهرانوشم مثه بقیه مشکلای خاص خودشو داره....

مهرانوشی که لقب دختر خندان گرفت توی دانشگاه

مهرانوشی که کارای عجیب غریب زیاد انجام میده،کارایی که هیچ نفعی هم برای خودش نداره....

مهرانوشی که اونقد لجباز هست که ممکنه برای خوشبختی یه کس دیگه قید خودشم بزنه....

مهرانوشی که همه رو دوست خودش میدونه و دوست داره همه موفق و موید باشن....

مهرانوشی که اونقد مغرور هست که نگه از کسی خوشش میاد یا کسی رو دوست داره اما با کارهاش مطمئن باش بهت میگه،اما خودش هم خیلی زمان میبره بفهمه که کسی رو به شکل خاص تری دوست داره(پس برای اطمینان ازش بپرس، ممکنه بهت بگه بهت اعتماد دارم و واقعا هم منظورش همینه نه چیزی بیشتر،اما اگه نگران شد که تاریخ انقضای تبلیغات توی فلان سایت تموم شد یا خیلی چیزای دیگه باید شک کنی،اما نگران نباش برعکس اسمش ماندنی نیست،او میرود به جایی که کسی دوستش دارد،کسی که به بهترین نحو هوایش را دارد،دوستش دارد، خودش عاشق است،از او حمایت میکند،به او راهکار ارائه میدهد،در گوشش میخواند که الان نوبت فلان کار است،الان باید اینکار را انجام دهی،کسی که خالصانه دوستش دارد و میداند که او گاهی اینقد لجباز و یکدنده میشوی که نگو، اما به او میگوید که الان موقع لجبازی نیست و او کسی نیست جز خدا).....کارایی که شاید واسه ی خودش انجام نده اما برای کسایی که از صمیم قلب دوسشون داره حاضره غرورشو زیر پا بذاره و انجام بده....غروری که معنا و مفهوم مهرانوش بودنه...



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391



همدردی سعدی با زلیخا....؟؟!!!
|
سلام...چقدر با این شعر سعدی موافقین؟؟؟

گرش بینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

 



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : شنبه بیست و سوم دی 1391



میون آتیش بازی چشمای تو قدم زدم
|
میون آتیش بازی
چشمای تو قدم زدم
شاید که باورت بشه
معنی عشق و بلدم
نگاه تب دارم و تو
چشمای تو جا می ذارم
به خاطر دیدن تو
پنجره رو وا می ذارم
یه معنی تازه می دی
به شعر دل سپردگی
با تو چه سبز و روشنم
بی تو محال زندگی
یه معنی تازه می دی
به شعر دل سپردگی
با تو چه سبز و روشنم
بی تو محال زندگی
با تو چه سبز و روشنم
بی تو محال زندگی

میون آتیش بازی
چشمای تو قدم زدم
شاید که باورت بشه
معنی عشق و بلدم
نگاه تب دارم و تو
چشمای تو جا می ذارم
به خاطر دیدن تو
پنجره رو وا می ذارم

یه معنی تازه می دی
به شعر دل سپردگی
با تو چه سبز و روشنم
بی تو محال زندگی
یه معنی تازه می دی
به شعر دل سپردگی
با تو چه سبز و روشنم
بی تو محال زندگی
با تو چه سبز و روشنم
بی تو محال زندگی

میون آتیش بازی
چشمای تو قدم زدم
شاید که باورت بشه
معنی عشق و بلدم
نگاه تب دارم و تو
چشمای تو جا می ذارم
به خاطر دیدن تو
پنجره رو وا می ذارم

» شاعر : نیلوفر لاری پور ، خواننده: شادمهر در فیلم پر پرواز



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391



باید تو رو پیدا کنم....!!!
|
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی ، بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من ، می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو ، احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو ، احساسمو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی


(شاعر توانا و هنرمند:مونا برزویی و خواننده : شادمهر عقیلی)



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391



نمایشگاه عکس 30 ستون ، اصفهان قدیم در آینه ی امروز
|
سلام....

این نمایشگاه ، نمایشگاه عکاسان حرفه ای اما جوان به نام های جناب آقای مانی پیروز بخت و جناب آقای پژمان الله وردی آریا است که در فرهنگسرای آفتاب در حال برگزاری است و 2 روزی از افتتاحیه ی آن میگذرد....افتتاحیه ای که با حضور اساتید گرامی و ارجمند جناب آقای اجلی و جناب آقای برگستوان و علاقمندان به این هنر بسیار زیبا برگزار شد...

عکاسان برگزار کننده چون از 2 نگاه متفاوت به حقایق و آثار تاریخی برخوردار بودند در این راستا برای اینکه مخاطبان خاص خود را داشته باشند دست به اقدام نوینی زدند و آن این بود که  عکس های آقای پیروزبخت که 11تابلو را در این نمایشگاه به خود اختصاص میداد ، دارای ویژگی های خاصی همچون دور قاب رنگ شیری و وجود امضا بود و همچنین عکس های آقای آریا که 12تا را به خود اختصاص میداد دارای ویژگی دور قاب مشکی رنگ بود .

نمایشگاه  فضایی بسیار دوستانه و هنری و آرامش بخش داشت و این فضا را بخوبی مخاطب متوجه میشد و احساس مطبوعی به او دست میداد.

آثار هردو هنرمند پر بود از احساسات گاه شناخته شده و گاه ناشناخته ای که بشدت انسان را در پای تابلو عکس ها میخکوب میکرد تا این احساس را که خیلی ناشناخته است بتوانند شناسایی کند.

فکر کنم الان بشدت مشتاق شدین تا بدونین که این نمایشگاه کجاست و تا کی هست...؟

اما قبل از اینکه بگم اطلاعات دقیقشو باید به عکاسان نیمه حرفه ای مثه خودم یه خبر خوش بدم و اون اینه که چهارشنبه ی همین هفته (4مرداد)کلاس آموزشی ترکیب بندی در عکاسی ساعت 10 تا 12 در نمایشگاه توسط آقای پیروز بخت برگزار میشه 

و اما نمایشگاه کجاست؟؟؟

تهران ، خیابان دکتر شریعتی ، روبه روی خیابان دولت ، کوچه امام زاده ، فرهنگسرای آفتاب ، نگارخانه ی آفتاب

تاریخ برگزاری : 1 تا 12 مرداد همه روزه ساعت 9 تا 19 

شماره تماس فرهنگسرا :22009000



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : دوشنبه دوم مرداد 1391



کنسرت شهاب اناری و ایمان سرورپور
|
سلام دوستان خوبین؟

من که عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ام....

دیشب رفتم کنسرت شهاب و ایمان ....یا بهتر بگم کنسرت دکتر شهاب اناری و مهندس ایمان سرورپور....عالیییییییییییییی بود.... فوق العاده بود....اینقدر جیغ و هوار کشیدم و دست زدم که هم صدام گرفته بود و هم دستم از کتف مونده بود............راستی آقای شاهین زاد رو هم دیدم.... و اما این اساتید....

آقای دکتر شهاب اناری که به هیچ عنوان افتخار شاگردیشونو نداشتم اما آقای مهندس سرورپور چرا....سال سوم دبیرستان اینقدر بهمون انگیزه دادن که بخونین بخونین که منم به حرفشون گوش کردمو معدلم شد ۱۸ تمام....اما پیش دانشگاهی افتخار شاگردیشونو نداشتم و افتخار شاگردی اساتید دیگری رو داشتم  و..... آقای شاهین زاد.....توی همایش زبان فارسی که توی دبیرستانمون تشکیل شد و استادش ایشون بودن شرکت کردم و دیگه سعادت نداشتم که شاگردشون باشم چون مدرسه مو عوض کردم و رفتم جای دیگه.....

و حال دیشب من.....وقتی آقای سرورپور میخوندن رفتم توی فضای معلما و مدیر و ناظمای دبیرستانم....دبیرستانی که گرچه دوسش داشتم اما بعد از قبول شدنم در کنکور پامو دیگه اونجا نذاشتم برعکس به جایی رفتم که......بگذریم....دوباره در کنسرت شدم همون مهرانوش ۱۷ ساله و پر از شیطنت....از ته دل داد میزدم و چشم میدوختم به گیتار آقای سرورپور که (در آهنگ ایران به زبان انگلیسی بود) میزدن و صد البته آقای اناری که الحق زیبا میخوندن.....

کنسرت توی اریکه ایرانیان بود و  سانسمون ساعت ۶ تا ۸ بود....البته بماند که برنامه ساعت ۲۰ دقیقه به ۷ شروع شد و یه آنتراکت ۱۰ دقیقه ای داده شد و مدل لباس های آقای سرورپور و آقای اناری عوض شد و تا ۸ و ۲۰ دقیقه برنامه ادامه پیدا کرد.....

از حق که نگذریم همه چی عالیییییییییییییییییییی و باشکوه بود و من خیلی این کنسرت رو دوست داشتم چون منو برد به دورانی که هنوز نوجوون بودم



نویسنده : دختر بی نهایت تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391



آخرین مطالب وب سایت دل نوشته های دختر بی نهایت
» حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم.....
» به بهانه ی خانه ترانه 26 اردیبهشت 92
» به بهانه ی نمایشگاه کتاب 19اردیبهشت92(بهمراه دوست خوبم ز. ا)
» به مناسبت روز 5اردیبهشت 92(تولد عطیه،دورهمی،فارغ التحصیلی مهرانوش)
» همه چی یه روز درست میشه....
» مهرانوش که باشی....
» آمده ام که شگفت زده ات کنم...
» طایر دولت اگر بازگذاری بکند ....:)
» تبریک عید1392 به سبک مهرانوش
» ما به یکدیگر بدهکاریم ، به اندازه ی تمام سکوت هایمان..........سکوت نکن!
» دسته گلی برای تو....
» شام مهتاب
» بستگی به خودت دارد که...
» به بهانه ی 3 ساله شدن دلنوشته های دختر بی نهایت
» اتمام دانشگاه بهانه ای برای حرف زدن
» همدردی سعدی با زلیخا....؟؟!!!
» میون آتیش بازی چشمای تو قدم زدم
» باید تو رو پیدا کنم....!!!
» نمایشگاه عکس 30 ستون ، اصفهان قدیم در آینه ی امروز
» کنسرت شهاب اناری و ایمان سرورپور



 

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.